تبليغاتX
تنها در بیابان زندگی
تنها در بیابان زندگی

برای تو

می­خندم و می­نالم

            میخندم به خود

                        می­نالم به حال خود

                                    می­خندم به تنهاییم

                                                می­نالم به بی درمانیم

می­خندم به حال خود

می­نالم به حصار خود

می­خندم و می­نالم

            به شادی و غمم

                        ولی بر آنم

کی رها شوم ز خود

کی بمانم ز خود دور

بمانم با شادی­هایم

                                                                        دور ز غم­ هایم

شادی و عشق

برایم ز زندگی

                        حسرتی بیش نیست

                                    بدان ز دوریت

دورم ز شادی و عشق

                                                            بدان، شادی و عشق

                                                بماند با من­، گر تو بمانی با من

  شعر: محمود انصاری

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:24 توسط محمود انصاری| |

نسیم می وزد... زمان بدون كوچيكترين توقف ميگذرد... لحظه ها با خوبي و بدي طي مي شوند... تو به مردم مي نگري... بعضي دلها شادن بعضي ها شكسته... بعضي در آغوش زندگيشونن بعضي ها... بعضي ها گرسند در پي يه تكه نون تازه، بعضي ها انقدر سيراند كه ناي خوردن ندارند... گاه آدمي آسمان رو نگاه ميكنه گاه زمين را.... بعضي ها براي رسيد به هدفشون دروغ ميگن بعضي ها با راست گقتن هم به حقشون نمي رسند.... بعضي ها فقيراند، بعضي ها پولدار... بعضي ها راننده­اند بعضي ها دكتر..... بعضي ها همه چيز يه شخص ­اند، بعضي ها دليل نفرت.... بعضي ها دنبالش يك لحظه آرامش اند، بعضي ها قدر آرامششونو نمي دانند..........

 

 آه عجيب دنيايي،‌همه براي زندگي تلاش مي كنند چه خوبش چه بدش. تو خيابون راه مي روي ميبيني كه يه خانمي مسافر كشي مي كنه به هر دليلي، براي زنده بودن تلاش مي كنه، شخصي كه از كنارش مي گذرد تو اولين نگاهش مي گه چه بدبخته!! كارگري كار ميكنه تو اولين نگاهمون مي گيم فرهنگ نداره كارگره!! بعضي ها پولدارن مردم پشت سرشون مي گن اينا كه غم ندارن ولي غافل از اينكه اونا هم آدمن.... همه دنبال آرامشن كسي هم كه آرامش پيدا مي كنه ازش دوره.... (واقعا چرا؟)

 

 ای کاش غم ها از بین نرن تا قدر لحظات خوب رو بدونیم....

برای تو: صدای پیانو میاد صدای آرامش صدایت.... صدایی که دلیل تپ تپ یه قلب‌‌‌‌‌‌ِ.... گرمی نگاهی که موجب گرمای یه جسم ِ....لحظه های با تو بودن آرامش دستانت نمی توان با بهترین آرامشها مقایسه کرد... دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 15:51 توسط محمود انصاری| |

    

آمدی از راه دوری تنگ زیبای بلوری

آمدی بردی دلم را خسته در کنج صبوری

 

وقت تاریکای جاده با تو یک فانوس آمد

قطره بودم لحظه ای را با تو اقیانوس آمد

 

قصد دل کدن ندارم از تو ای دل کنده از خود

از تو ای برده دلم را تا شب خوب تولد

ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم

غصه معنایی ندارد وقتی می خندی برایم

 

پیش تو از یاد بردم روزهای سختی ام را

عشق مدیون تو هستم لحظه ی خوشبختی ام را

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:47 توسط محمود انصاری| |

ببخش عروس قصه دلم جوونی کرده           با تو اگه یه لحظه  نامهربونی کرده

چه سرنوشت خوبی وقتی خود خدا هم         برای خوشبختیمون  پادرمیونی کرده

عروس خوب قصه عروس آرزوهام          وقتی که خیلی تنهام قهر نکن با چشمام

قهر نکن عشق من قهر تو آتیشمه             من نمیخوام بسوزم وقتی دلت پیشمه

برای داشتن تو چه راه دوری رفتم            دلم میخواد بدونی آه چه جوری رفتم

ببخش عروس قصه دلم جوونی کرده           با تو اگه یه لحظه  نامهربونی کرده

چه سرنوشت خوبی وقتی خود خدا هم         برای خوشبختیمون  پادرمیونی کرده

عروس خوب قصه عروس آرزوهام         وقتی که خیلی تنهام قهر نکن با چشمام

قهر نکن عشق من قهر تو آتیشمه               من نمیخوام بسوزم وقتی دلت پیشمه

برای داشتن تو چه راه دوری رفتم             دلم میخواد بدونی آه چه جوری رفت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 16:24 توسط محمود انصاری| |


تنهاترینم من تنها نذار منو، تنها سفر نکن ، سفر نکن

این دل شکسته ی از یاد رفته رو دیوونه تر نکن


چشمای خیس من، این چشمه های غم ، دیوونه ی تو ا َن

ای رود مهربون از روز وصلمون چیزی بگو به من


حرفی بزن گلم من کم تحملم ...

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 3:27 توسط محمود انصاری| |

وقتی مردم خوشبختی را تجربه می­کنن، به دو دسته تقسیم می­شن،

 دسته اول اینو بیشتر از خوشبختی می­بینن، بیشتر از یه اتفاق، اونا اینو بعنوان یه نشونه می­بینن، که یه نفر اون بالاست که از اونا مراقبت می­کنه.

دسته دوم اینو بعنوان یه شانس خالص می­بینن، یه موقعیت شاد که خودشون اونو بوجود آوردن.

 

حال شما از کدام دسته ­اید؟

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:47 توسط محمود انصاری| |

گاهی آسمان را فانوسی ساختم و گاهی نوایی بهر حاجت ... گاهی نواختم ، گاهی نواختنم....گاهی بودم ، گاهی بودنم کردند ...گاهی های و گاهی هوی ، گاهی خموش گاهی تابان، گاهی صدایی برای زدن و گاهی صدایی برای گفتن ! گاهی هم گوشی شدم بهر دل دادن بهر عاشق شدن ، گاه نگریستم و گاه نگریسته شدم . گاه دیوانه وار گریستم . گاه سرا پا غرق و گاه تهی زهر لبخند بودم . لحظه لحظه بوئیدن لحظه لحظه چشیدن ، شد لحظه لحظه پیمودن جاده ای بی انتها که تنها قوانین نقاشی را برایش پایانی ساختنی بود .
گاه به درختان پر گل در اطراف جاده نگریسته و گاه سیمهای دکل برق را با دیدگانم دنبال کرده ام ، کاش می شد در شهر به جای نور خیره کننده اتوبان ها ، ستارگان مهربان را دنبال کرد ، کاش پرنده می ماند و شب را در شهر تجربه می کرد و کاش گربه ی خسته ی من هنوز کنار سکوی کنار دلم می زیست .
کاش آفتاب هنوز برای طلوع آفتاب مهربانی زنگ می زد .
می گویم و میخوانم همه آرزوهایم ، می شمارم دانه دانه آمالم را ، دست دراز می کنم و تنها صبر می خواهم . برای داشتن این همه زیبایی گاه می ترسم ، می ترسم که او مرا نخوانده باشد و من ، خود برگه سفید را می خوانم . به او سوگند اگرهم برگه سفید و خالی را برایش بخوانم بس هنر دارم که چنین می خوانم بدون نقش و شایسته ی شاگرد تنبل بی انشاء که می هواند هر گونه داستانی ، تنبیه نیست ! و چه بس دانا که نقش بی نقش را با آوای دل آویز کاکتوس به صفحه ی سفید دفتر می نویسد ! او می دانستهخطوط و نقش سیاه کرده اند دفتر آفرینش را ، آن بیند که تواند کنار بزند پرده توری نقوش را و وجود بی وجود را بر برگه ی سفید بخواند .
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:55 توسط محمود انصاری| |

                                    

 

هیچ موقع از افکارم بیرون نمیری اینو می دونم که انقدردوستت دارم، عاشقتم، راضی هستم برا خاطرت همه کار کنم همه کاری که از توانم بر بیاد...نمی دونم بعضی وقتها انقدر بهت فکر می کنم که فراموش می کنم دور برم چی مگذره! همش دارم به اون روزی فکر می کنم که دوریمون تموم می شه تورو کنار خودم حس می کنم، از آرامش وجودت، وجودم را سیر می کنم، برا برقی چشات که می شه خورشید خاکستر کرد، چشمایم را فدا یشان می کنم، می دونی بهت احتیاج دارم چون عاشقتم...

هر جا می رم شعر فریدون و می خونم که می گه...

 

دستامون اگر که دوره، دلمون که دور نمی شه

دل من جز با دل تو، با دلی که جور نمی شه

تو دلم همیشه جات همیشه دلم باهات

یاد من هرجا که باشی مثل سایه پا به پات

فاصله ها فاصله ها اونو بمن برسونید

فاصله ها فاصله ها درد منو نمی دونید ...

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 16:53 توسط محمود انصاری| |

چون عاشق معشوق را ببیند اضطرابی در وی پیدا می شود, زیرا هستی او عاریتی ست و روی در قبله ی نیستی. میگن گر عاشق نبیند معشوق ز غم هلاک گردد, چه زیان است که باری دیگر معشوق خود را لحظاتی ببیند.

گرمی ندهد هجر به بارم ******* با خاک سرکوی تو کاری دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:0 توسط محمود انصاری| |

رفیق من سنگ صبور غمها                 به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچ کس نمی فهمه چه حالی دارم            چه دنیایه رو به زوالی دارم

مجنونمو دل زده از لیلی ها                   خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونی ام نشونی                 پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور           خونه سرد سوتُ کور

توی شبات ستاره نیست            موندیُ راه چاره نیست

اگه هیچ کس نیومد           سَری به تنهاییم نزد

اما تو کوه دردهاش            طاقت بیارُ مرد باش

تنهای بی سنگ صبور            خونه سرد سوتُ کور

توی شبات ستاره نیست             موندیُ راه چاره نیست

اگر بیای  همون جوری که بودی          کم میارن حسود ها از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده          هر کی شنیده از خودش بی خودِ

اما خودم پر شدم از گلایه           هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشقُ امید            همیشه محتاجِ به نورِ خورشید

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:29 توسط محمود انصاری| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ