تنها در بیابان زندگی
دلم واسط خیلی تنگ شده اون لحظاتی که با تو بودم میخواستم زمان و عالم از حرکت وایستند , می خواستم بگم دوست دارم می خواست دستاتو بگیرم بزارم روی قلبم تا قلبم با نرمی و آرامش دستات آروم بگیره, , ولی افسوس که .......... دوری چشمات , رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو, کلیدشم نمیخوام تا آخر عمرم پیداشه.......
نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت
20:8 توسط محمود انصاری| |
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



