تنها در بیابان زندگی
گريه کردم تا بخندي خنده کردم تا نفهمي گريه هام براي چي بود اشک ريختم تا بموني خنده کردم تا ندوني دردم از غربت کي بود کم شدم تا که تو باشي خم شدم تا خم نباشي درد دنيارو نفهمي زير پا ها سايه بودم تا تو باشي در وجودم زخم غم ها رو نفهمي ذوب شدم من در وجودت خاک گشتم بهر کويت روزگار من چنين بود دردها را من چشيدم خنده هايت را چو ديدم افتخار من همين بود .
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت
20:6 توسط محمود انصاری| |
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



