گاه به درختان پر گل در اطراف جاده نگریسته و گاه سیمهای دکل برق را با
دیدگانم دنبال کرده ام ، کاش می شد در شهر به جای نور خیره کننده اتوبان
ها ، ستارگان مهربان را دنبال کرد ، کاش پرنده می ماند و شب را در شهر
تجربه می کرد و کاش گربه ی خسته ی من هنوز کنار سکوی کنار دلم می زیست .
کاش آفتاب هنوز برای طلوع آفتاب مهربانی زنگ می زد .
می گویم و میخوانم همه آرزوهایم ، می شمارم دانه دانه آمالم را ، دست دراز
می کنم و تنها صبر می خواهم . برای داشتن این همه زیبایی گاه می ترسم ، می
ترسم که او مرا نخوانده باشد و من ، خود برگه سفید را می خوانم . به او
سوگند اگرهم برگه سفید و خالی را برایش بخوانم بس هنر دارم که چنین می
خوانم بدون نقش و شایسته ی شاگرد تنبل بی انشاء که می هواند هر گونه
داستانی ، تنبیه نیست ! و چه بس دانا که نقش بی نقش را با آوای دل آویز
کاکتوس به صفحه ی سفید دفتر می نویسد ! او می دانستهخطوط و نقش سیاه کرده
اند دفتر آفرینش را ، آن بیند که تواند کنار بزند پرده توری نقوش را و
وجود بی وجود را بر برگه ی سفید بخواند .
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



