وقتی با یادت بودم انگار جهانی بنام زمین نبود، وقتی با خیالت می خوابیدم انگار رویایی بجزء تو نبود، زمانی که از پیشم رفتی انگار تمامه دنیا دست بدست هم با پتک به سرم کوبیدن، انگار وارد دنیای نابرابرانه شدم، با حقیقتی تلخ روبرو شدم ، همه مرا نگاه می کنند، همه دوستانم بهم می گن این کیست؟ زمانی که تو خاطراتم قدم می زنم نمی خوام از خطراتم دور شم ، چون اگه اونا هم نباشند من ..... افسوس که عمری گذشت و به آرزوم نرسیدم، افسوس که از رویای شیرین با تو بودن بیدار گشتم و با جهانی خشک و دوزخی روبرو گشتم. دلم بدرد می آد، دلم تنگ شده برای خاطراتم دلم برای بودن با تو در خیالاتم تنگ شده دلم برای دنیای خیالم تنگ شده از همه بدتر دلم برای تو تنگ شده... هر جا هستی بیادم باش چون من از خیالت نمی تونم دور باشم چون اون روز که خیالت با من نباشه من مرده ام. ( فقط اشتباه نگیرید خواستم کمی درام بنویسم خودمم نمی دونم شاید بخاطره اینکه من.... حالا بگذریم، خواستم بگم که وقتی خوندید اونی که الان تو ذهنتونه اشتباه فقط یه نوشته بود نه چیزه دیگه همین و بس، خواستم که این مطلبم که آخرین مطلبمه تو این وبلاگ کاملا ادبی باشه می دونم شاید ادبی نباشه ولی سعی کردم که برای اولین بار ادبی بنویسم امیدوارم که ادبی بوده باشه، از همتون ممنونم که به حرفهام گوش کردید و لبیته توجه کردید) جمله پایانی
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیله![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



