تبليغاتX
تنها در بیابان زندگی - گاهی...
تنها در بیابان زندگی

گاهی آسمان را فانوسی ساختم و گاهی نوایی بهر حاجت ... گاهی نواختم ، گاهی نواختنم....گاهی بودم ، گاهی بودنم کردند ...گاهی های و گاهی هوی ، گاهی خموش گاهی تابان، گاهی صدایی برای زدن و گاهی صدایی برای گفتن ! گاهی هم گوشی شدم بهر دل دادن بهر عاشق شدن ، گاه نگریستم و گاه نگریسته شدم . گاه دیوانه وار گریستم . گاه سرا پا غرق و گاه تهی زهر لبخند بودم . لحظه لحظه بوئیدن لحظه لحظه چشیدن ، شد لحظه لحظه پیمودن جاده ای بی انتها که تنها قوانین نقاشی را برایش پایانی ساختنی بود .
گاه به درختان پر گل در اطراف جاده نگریسته و گاه سیمهای دکل برق را با دیدگانم دنبال کرده ام ، کاش می شد در شهر به جای نور خیره کننده اتوبان ها ، ستارگان مهربان را دنبال کرد ، کاش پرنده می ماند و شب را در شهر تجربه می کرد و کاش گربه ی خسته ی من هنوز کنار سکوی کنار دلم می زیست .
کاش آفتاب هنوز برای طلوع آفتاب مهربانی زنگ می زد .
می گویم و میخوانم همه آرزوهایم ، می شمارم دانه دانه آمالم را ، دست دراز می کنم و تنها صبر می خواهم . برای داشتن این همه زیبایی گاه می ترسم ، می ترسم که او مرا نخوانده باشد و من ، خود برگه سفید را می خوانم . به او سوگند اگرهم برگه سفید و خالی را برایش بخوانم بس هنر دارم که چنین می خوانم بدون نقش و شایسته ی شاگرد تنبل بی انشاء که می هواند هر گونه داستانی ، تنبیه نیست ! و چه بس دانا که نقش بی نقش را با آوای دل آویز کاکتوس به صفحه ی سفید دفتر می نویسد ! او می دانستهخطوط و نقش سیاه کرده اند دفتر آفرینش را ، آن بیند که تواند کنار بزند پرده توری نقوش را و وجود بی وجود را بر برگه ی سفید بخواند .
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:55 توسط محمود انصاری| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ